تبليغاتX
روزگار غريبي‌ست نازنين
جوون و جووني

از این که چند وقتی نبودم بازم عذرخواهی به عمل می آورم٬ باور کنید تقصیر من نیست٬ آخه چکار کنم که یهو تلفن دفتر و همراه و ای.دی.اس.ال و نمیدونم به عبارتی تمام زندگی آدم قطع میشه... اصلا نمیدونم چرا یهو همه چیز زندگی یهو با هم کن فیکون میشن... تو مسافرت بودم که هم تلفن دفترم هم تلفن همراهم قطع شد٬ منم که تا حالا از کارت تلفن استفاده نکردم برای اولین بار تمام طول مسافرت رو با کارت تلفن سر کردم... موندم توی کار دولت که چرا همین که ده روز از مهلت بدهی مردم میگذره زندگی شونو از جریان میندازه اما خودش سال به سال پول پیمانکارا رو نمیده و عین خیالشم نیست٬ تازه اولشه٬ با این سخنرانیا و این توهماتی هم که فعلا واسه اوس محمودمون پیش اومده حالا حالاها باید به فکر آینده ی مبهممون باشیم...

بگذریم آقا...

هر چی توی رشت منتظر موندم تا بارون بیاد نیومد٬ منم عصبانی شدم گفتم خدایا منو اصلا دوست نداری٬ این همه راه پا شدم اومدم بارونو ببینم با من اینجوری رفتار میکنی؟ منم فردا از رشت میرم شهر خودمون... آقا نمیدونین که تو هتل خوابیده بودم یهو صبح ساعت پنج و نیم اینا واسه نماز پا شدم دیدم یه بوی خوش بارونی میاد مست شدم٬ رفتم تو بالکن جاتون خالی عجب حالی عجب هوایی الان که یادش میفتم کلی کیفول میشم...

همون صبح از خدا عذرخواهی کردم گفتم ببخش خدا منو میشناسی که کم طاقتم... کلی خدا رو شکر کردم و رفتم پایین یه آش گرم مشتی کنار بارون خوردم... (توضیح: اون موقع هنوز ماه رمضون نشده بود)

خلاصه دیگه اون روز آخری گفتم برم یه بلیط بگیرم واسه بعدازظهر برگردم جنوب... آقا هر چی تعاونی بود سر زدم دیگه سرم کچل شده بود آخه اینقدر شلوغ بود گفت تا جمعه تمام حرکتامون تکمیل شدن... حالا چند شنبه س؟ یکشنبه... منم سه شنبه تو شهرمون کلی کار داشتم... رفتم طرمینال اونجام بلیط گیرم نیومد... گفتم واسه هواپیما هم دیگه دیر شده... خلاصه برگشتم به یکی از تعاونیا که یه دختره توش بود... کلی با مهربونی باهاش حرف زدم تا گفت حالا بمون یه جا واست گیر میارم... تا نگو شیش تا صندلی خالی بوده و به من نمیداده... تو دلم گفتم نمیدونم بهش فحش بدم یا ازش تشکر کنم... ولی رسم انسانیت میگفت حالا فعلا ازش تشکر کن.

.

.

.

تا این که اومدم جنوب. خلاصه اومدم دفتر تا شده بازار شام... عین میدون مین شده بود جای پا نبود... بچه ها همه چیو به هم ریخته بودن... دیگه همه چیمم که قطع شده بود... کلی فاکتور وصول نشده هم رو دستم باد کرده بود... همین تازگی دیگه رفتم یه کم همه چیو مرتب کردم...

اما خداییش این سری سفرم خیلی حال داد یه دویست سیصد تایی هم عکس گرفتم البته فقط یه چند تا تکدونه ش واسه نمایش خوبن

امیدوارم خوشتون بیاد

 





عکس هایی از ماسوله و بندر انزلی

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/07/10ساعت 11:21 قبل از ظهر  توسط مجيد يه رنگ | 
باز هم سلام

خيلي خيلي ببخشيد كه دير آپ كردم، راستش ماه و خورشيد و فلك دست به دست هم دادن تا من وقت حمام رفتن هم نداشته باشم...

ماجرا از اين قراره كه آقاي اوس محمود واسه ما يه ذره انرژي واسه تفريح و استراحت نداده، بايد بشينيم روزها رو بشمريم ببينيم كي كارش تموم ميشه ما هم نفس راحتي بكشيم، البته اگه تا اون موقع نفسي برامون بمونه

هفته ي گذشته هم كه براي دومين بار يه تصادف از نوع جالب‌انگيزناكش كردم

ساعت هفت صبح داشتم مثل هميشه البته زودتر از هميشه به سمت دفترم ميرفتم كه سر يكي از پيچها يهو وسط پيچ كه رسيدم ديدم تانكرهايي كه به گلهاي توي بلوار آب ميدن، آب توي خيابونم ريختن، چشمتون روز بد نبينه منم كه لاستيك ماشينم ساييده بود روي اين آبها ليز خوردم، يه آن احساس كردم دارم ميرم به سمت ديوار پايگاه هوايي، فرمونو داديم اونور ديديم بريم تو دريا جالب‌انگيزناك‌تره، خلاصه سرتونو درد نيارم، از بلوار و پياده رو اونطرف بلوارم رد شدم و با كلي دنگ و فنگ ماشين وايساد، خيلي حيف شد، آخه فرداش قرار بود برم يه بار ديگه مسافرت شمال اونم ۱۰ روووووووووووووووووووووووووووز. هي خدا

هيچي ديگه يه دو سه روزيم كه حال خودمون خراب بود، بعدشم حال ماشينمون خراب بود، بعدشم وضع كارا خراب شد

راستش نميدونم چه جوري اين وبلاگو به موقع آپ كنم، فكرشم نميكردم اينقدر گرفتار بشم، ولي قول ميدم اين بار كه رفتم شمال حداقل ۱۰ تا عكس توپ توپ از جنگل و رودخونه و طبيعت واستون بزارم...

+ نوشته شده در  جمعه 1386/06/02ساعت 4:50 بعد از ظهر  توسط مجيد يه رنگ | 


وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم . هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده.ا

 قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمیرسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف میزد می ایستادم و گوش میکردم و لذت میبردم .

 بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند که همه چیز را می داند . اسم این موجود اطلاعات لطفآ بود ، و به همه سوالها پاسخ می داد.

 ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا میکرد .

 بار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار کردم روزی بود که مادرم به دیدن همسایه مان رفته بود . رفته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم بازی میکردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم.

 دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که دلداریم بدهد .

 انگشتم را کرده بودم در دهانم و همین طور که میمکیدمش دور خانه راه می رفتم . تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد ! فوری رفتم و یک چهار پایه آوردم و رفتم رویش ایستادم .

 تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود گفتم اطلاعات لطفآ .

 صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت : اطلاعات .

 انگشتم درد گرفته .... حالا یکی بود که حرف هایم را بشنود ، اشکهایک سرازیر شد .

 پرسید مامانت خانه نیست ؟

 گفتم که هیچکس خانه نیست .

 پرسید خونریزی داری ؟

 جواب دادم : نه ، با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد دارم .

 پرسید : دستت به جا یخی میرسد ؟

 گفتم که می توانم درش را باز کنم .

 صدا گفت : برو یک تکه یخ بردار و روی انگشتت نگه دار .

 یک روز دیگر به اطلاعات لطفآ زنگ زدم .

 صدایی که دیگر برایم غریبه نبود گفت : اطلاعات .

 پرسیدم تعمیر را چطور می نویسند ؟ و او جوابم را داد .

 بعد از آن برای همه سوالهایم با اطلاعات لطفآ تماس میگرفتم .

 سوالهای جغرافی ام را از او می پرسیدم و او بود که به من گفت آمازون کجاست . سوالهای ریاضی و علومم را بلد بود جواب بدهد . او به من گفت که باید به قناریم که تازه از پارک گرفته بودم دانه بدهم .

 روزی که قناری ام مرد با اطلاعات لطفآ تماس گرفتم و داستان غم انگیزش را برایش تعریف کردم . او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرفهایی را زد که عمومآ بزرگترها برای دلداری از بچه ها می گویند . ولی من راضی نشدم .

 پرسیدم : چرا پرنده های زیبا که خیلی هم قشنگ آواز می خوانند و خانه ها را پر از شادی میکنند عاقبتشان اینست که به یک مشت پر در گوشه قفس تبدیل میشوند ؟

 فکر میکنم عمق درد و احساس مرا فهمید ، چون که گفت : عزیزم ، همیشه به خاطر داشته باش که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند و من حس کردم که حالم بهتر شد .

 وقتی که نه ساله شدم از آن شهر کوچک رفتیم . دلم خیلی برای دوستم تنگ شد . اطلاعات لطفآ متعلق به آن جعبه چوبی قدیمی بر روی دیوار بود و من حتی به فکرم هم نمیرسید که تلفن زیبای خانه جدیدمان را امتحان کنم .

 وقتی بزرگتر و بزرگتر می شدم ، خاطرات بچگیم را همیشه دوره میکردم . در لحظاتی از عمرم که با شک و دودلی و هراس درگیر می شدم ، یادم می آمد که در بچگی چقدر احساس امنیت می کردم .

 احساس می کردم که اطلاعات لطفآ چقدر مهربان و صبور بود که وقت و نیرویش را صرف یک پسر بچه میکرد .

***

 سالها بعد وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک میکردم ، هواپیمایمان در وسط راه جایی نزدیک به شهر سابق من توقف کرد . ناخوداگاه تلفن را برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم : اطلاعات لطفآ !

 صدای واضح و آرامی که به خوبی میشناختمش ، پاسخ داد اطلاعات .

 ناخوداگاه گفتم می شود بگویید تعمیر را چگونه می نویسند ؟

 سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرامش را شنیدم که می گفت : فکر می کنم تا حالا انگشتت خوب شده .

خندیدم و گفتم : پس خودت هستی ، می دانی آن روزها چقدر برایم مهم بودی ؟

 گفت : تو هم میدانی تماسهایت چقدر برایم مهم بود ؟ هیچوقت بچه ای نداشتم و همیشه منتظر تماسهایت بودم .
 به او گفتم که در این مدت چقدر به فکرش بودم . پرسیدم آیا می توانم هر بار که به اینجا می آیم با او تماس بگیرم .

 گفت : لطفآ این کار را بکن ، بگو می خواهم با ماری صحبت کنم .

***

 سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم .

 یک صدای نا آشنا پاسخ داد : اطلاعات .

 گفتم که می خواهم با ماری صحبت کنم .

 پرسید : دوستش هستید ؟

 گفتم : بله یک دوست بسیار قدیمی .

 گفت : متاسفم ، ماری مدتی نیمه وقت کار می کرد چون سخت بیمار بود و متاسفانه یک ماه پیش درگذشت .

قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم گفت : صبر کنید ، ماری برای شما پیغامی گذاشته ، یادداشتش کرد که اگر شما زنگ زدید برایتان بخوانم ، بگذارید بخوانمش .

صدای خش خش کاغذی آمد و بعد صدای نا آشنا خواند : به او بگو که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند ... خودش منظورم را می فهمد .

منبع:
http://mjpt1.blogfa.com/post-59.aspx

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/04/28ساعت 5:2 بعد از ظهر  توسط مجيد يه رنگ | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
وبلاگ "درد بيداري" وبلاگيست براي همه ي آنهايي كه دردي مشترك دارند و آن درد "بيداري" است. در نااميدي بسي اميد است / پايان شب سيه، سپيد است
وبلاگ درد بيداري قصد دارد اميد رو در دل همه ي جوونا زنده كنه و به اونا بفهمونه كه كي هستن و چه قدرتي دارن...
دنيا مال ماس. پس : يا علي...

نوشته های پیشین
هفته دوم مهر 1386
هفته اوّل شهریور 1386
هفته چهارم تیر 1386
هفته سوم تیر 1386
هفته دوم تیر 1386
هفته چهارم خرداد 1386
هفته سوم خرداد 1386
هفته دوم خرداد 1386
پیوندها
محمدی - گوینده ورزشی خبر ساعت 10
دكتر رضا آذين
عشق من گرافيك
همشهري آنلاين
روز آنلاين
هفته نامه نصير بوشهر
مدارا
دختر آريايي
بي بي سي پرشين
از شير مرغ تا جون آدميزاد داره
عشق دوم من عكس!
صالح دُروند (شاعر، نويسنده، روزنامه‌نگار)
كريم خبرنگار
كاريكاتوريست مشهور بوشهري
بوشهر دات كام
ياس خوشبو
رضا غبيشاوي (خبرنگار بوشهري پايتخت)
حسين شيركاني
خط ورود
پارس تايمز
سينما 07
انسانم آرزوست
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM